خاطرات تلخ
امروز رفتم بیمارستان پیش دکتر حسینی شیرخشک بگیرم رسیدم تو بخش دلم میخواست همون وسط بخش بشینم و گریه کنم دست خودم نبود بی اختیار اشک هام میومد یاد عید افتادم یهو فیلمی جلو چشمام رد شد یا روزهایی که باید خوب میبود و تلخ شد سالی که من خیلی منتظرش بودم خیلی احساس میکردم سال 92 آمدنش پایان همه نحسی هاس که نشد بدتر شد که یک درصد بهتر هم نشد تو بیمارستان دکتر حسینی منو به خانمی معرفی کرد که بچش باید ازنظر تغذیه تقویت میشد میگفت تو به آنیتا خوب رسیدگی کردی رشدش خوب بوده با توجه به بیماری سختی که داشته منم هرچه که میدانستم خالصانه گفتم وسط حرف زدن با دکتر و پرسیدن سوال ه...
درباره من..........
من آنيتا بحيرايي هستم .........مامان شهرزاد و بابا شهرام دارم و مامانم متولد 68 است وارتباطات ميخونه . بابام متولد 59 و مهندس کامپيوتر ..............مامانم و بابام در تاريخ 87/5/15 عقد کردن و در تاريخ 88/5/7 زندگي مشترکشون رو شروع کردن ..........مامان و بابا کارمند هستند.............و من دختر خوبي هستم و زياد اذيتشون نميکنم ..............بابام ميگه من دکتر ميشمممممممم ...
حوصله ای برای نوشتن نیست
شاید چندوقتی ننویسم حوصله نوشتن رو هم ندارم روال یکسان نوشته هام کلافه ام میکنه ننویسم بهتره به نظرم تو این ماه خودم رو زدم به بیخیالی رفتم مسافرت جنگل ابرشاهرود که همکارام برنامه ریزی کردن و رفتیم و روستای بره سر رودبار که ویلای همکار شهرام دعوت شدیم و رفتیم خیلی خوب بود چقدر همه به انیتا توجه میکردن بازی میکردن همکار شهرام که همش آنیتا رو بغل میکرد خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم تو ماشین میرقصدم اما گریه امونم نمیداد و دور از چشم شهرام چشمام خیس میشد دست خودم نبود هر موقع به آنیتا نگاه میکنم دوست دارم زار زار گریه کنم جذابترین ها هم برایم بی معنی شدن ...




